ما دستهایمان را پنهان کردیم

و دیگر خطر مواجهه نبود

زبانهای بی مصرف

مسیر مرطوب هوس را دور می زدند

و بیرون پرده

فقط چشمهایی بود که ترسش را می دزدید

 

من هم از پولکهای آسمان سهمی دارم

چرا بترسم از تن پوشی لزج

وقتی تمام آبهای آزاد صدایم می کنند

و همه فهمیده اند دیگر تویی در کار نیست

سلامت بوی بوسه می داد

دستها پوست نازکی میان تنهامان

و چشمهای دزدیده ات خواندنی

با دلهای نقب زده بهم

دیوارها هم همدستی می کنند

نام نبودی که دنباله ام شوی

سایه ای کش دار روی رطوبت تنم

یا دستبندی که نگذارد با هوا برقصم

با وزن نامرئی روح و چسبندگی خاطره

هیچ دستی شانه هایم را گرم نکرد

 به کمر مرداد که می رسد
می ترسم
می دانم تمام گرما به پاییز نمی رسند
و باید یخ زدن را...


اگر هر سال زمین جورم را نمی کشید
از کجا دوباره می خوردم

بوی عشق کهنه می دهی

که روی طاقچه لای حافظ

         فال می گیرد

 

 هر چه فاتحه می خوانم

دلش نمی لرزد

که اسمی بگذارد روی غزل

 

قسم به شاهد هفتم

کوک من نیست این

نبض تو نغمه می شود

راست همانی که باید

 

و از یاد می رود

برای کدامین نیت

                    صفحه گشوده شد                 

شکل رنگ پریده هیس

به جای انگشتان گریخته ات

بر تن وحشی ام می پیچید

تا حافظه راهروها

میان آیینه دود می شویم

آه

پشت همین تقویم

از دردها  بار برداشته بودم

و میله ها به داغ کردنم می آمدند

بی رقص سایه ها

رطوبت ملحفه از خواب پریده بود

لابد شیون به ستاره می آید

که به جرمی نامعلوم

شب را پوست کندند

و شانه های چشم خورده ات

کوچه های تنگ  اسفند را می شکافت

از رشد توده هایت در من

پرده ای کنار رفت با هزاران خیاط

و دریچه ا ی که هرگز بسته نخواهد شد

در آشوب گیسوان پیرم

با لکنتی تبدار

قیدهایم را جمع می کنم

شاید به تنم لباس خوشبختی بیاید

تا قرنها اعتراف را بهم ببافی

بر خطوط شکسته ارتباط

آیه های سرطانی به رگها می ریزند

و لحظه هام مثل خونی

توی آوندهایت خواهند دوید

 

 

 

 

 

 

 

هنوز تنفس به ریه هام اصرار می شود

در تقسیم هزارمین شب درد با دایره ها

ستاره های آویزان اعصابم

از تنی ناشناس احوال خونریزی ات را می گرفتند

روی نقشه تولدت بر اندامم

تخت روانی

با همه سه نقطه ها هم خوابه می شد

زیر آسمان پر جیوه

فرمانروای مه آلود فنجان

میان گودال نبود

انگار گول زنک نامت از شیارهای پیراهن پاداری

در چشمان سپید ماه کابوس بدمد

جوهر انگشتانم سنگسار را بر شورش میز خالی

ثبت خواهد کرد

پرانتز کپسول       در انحنای تفاله ات

روانشانسها برای محکومی به اعدام با گوشواره                  دیوانگی تجویز می کنند

تمام روسپیانی که در من خندیده بودند

از کهکشانی با بوی اکسیژن

دنبال دالان قهوه ات می گردند

 

 

 

 

 

پیامبران کاغذی بر صلیب آتش

از قهر معجزه ها می گویند

 

و نسیم صبا

کوی دوست را

به رخ می کشد

بازی به تمام کاغذها می رسد

با چشمی که به دو ابرو قل خورد

و نقش کاهی سک سکی بر دهان

 

چه کسی من را می برد؟